سفرنامه تفلیس

دربهار سال 1396 – 2017 برای انجام کارهای مربوط به ویزای کانادا به گرجستان سفر کردم.

سفری کوتاه اما جالب و پر خاطره و پر مخاطره.

گرجستان یکی از مهمترین کشورهای منطقه قفقاز و تاحدودی در قفقاز میانی است که مردم آن اگرچه غالبا زبانهای روسی و ترکی را هم می دانند اما زبان رسمیشان همان زبان گرجی است.

کشوری که سالهای طولانی زیر سلطه امپراتوری تزار بوده و حدود سی سال است که در ظاهر مستقل شده.

البته استقلال برای کشورهای اتحادیه جماهیر شوروی ( اتحاد سوویتی ) ادعایی بیش نیست، چرا که تمام این مناطق به ظاهر مستقل و خودمختار، همگی یا به روسیه و یا به آمریکا و اروپا وابستگی کامل دارند و هیچ استقلالی درکار نیست.

گرجیا و جورجیا و گئورگیا و گئورگه، همگی از کلمه لاتین گئورگه به معنای کشاورز گرفته شده اند و در واقع تلفظ های مختلف یک کلمه هستند. اگرچه زبان گرجی از لاتین گرفته نشده اما احتمالا در یک ریشه مشترک این کلمه به هر دو زبان سرایت کرده.

سفرنامه مختصر :

زمستان 1395 در عمان بودم که دوستانی از عراقی های کانادا دعوتنامه فرستاند و مشغول کارهای دریافت ویزا بودم. همین که از عمان برگشتم، پیام دادند که مدارک به سفارت کانادا در ترکیه واگذار شده و جهت انجام انگشت نگاری باید به یکی از کشورهایی که کانادا در آن سفارت دارد سفر کنم. من هم بسیار ناراحت که چرا زودتر نگفتید و در همان عمان انجام می دادم.

ایام نوروز شد یک هفته به نجف اشرف و بقیه عتبات مشرف شدم که گزارش این سفر زیبا را جداگانه نوشته ام.

پس از بازگشت به عراق دیدم واقعا قضیه جدی است و جز سفر به کشورهای اطراف راهی نیست.

در اینترنت گشتم و دفاتر بیومتریک کانادا در کشورهای مختلف اطراف ایران را پیدا کردم.

عراق، ترکیه، لبنان، گرجستان و …

خدمت استاد عزیز، حضرت آیت الله کورانی رفتم و مسئله را به ایشان گفتم، ایشان هم فرمودند چاره ای نیست باید بروی، به گرجستان برو.

تصمیم بر سفر به گرجستان گرفته شد و بهترین راه سفر هم تور بود.

یک تور چهار روزه در یکی از ارزان ترین هتل های تفلیس رزرو کردم برای تاریخ یکشنبه 10 اردیبهشت مصادف با سوم شعبان المبارک و چهارشنبه عصر هم باید بر میگشتم تا پنجشنبه به تدریس در اصفهان برسم.

با ماشین خودم به فرودگاه رفتم و ماشین را در پارکینگ گذاشتم تا موقع برگشت مستقیم به اصفهان بروم.

بلیت برای ساعت 5 عصر بود از شرکت هواپیمایی آتا اما با تاخیر بسیار زیاد تقریا در ساعت 9 شب پرواز انجام شد و تقریبا ساعت یک شب تفلیس رسیدیم.

حدود 90 درصد مسافران، برای گردش و تفریح و از طریق همین تورهای مختلف آمده بودند. آن زمان دلار ارزان بود و بازار تورها هم حسابی داغ. هر لاری تقریبا 1600 تومان ( 160 هزار ریال ) بود.

تیپ و مسلک و دلیل سفرشان هم مشخص بود و هدفی جز پزدادن و عکس گرفتن و خوشگذرانی های کذایی چرخیدن در دیسکو ها و مشروب خانه ها نداشتند و در طول سفر هم مدام خبره تر ها به جدیدها آدرس همین جاها را می دادند.

وقتی که سالن فرودگاه تفلیس بیرون آمدیم، لیدرهای تورهای مختلف تابلو به دست، مسافران خودشان را جمع می کردند.

ما تقریبا سیزده چهارده نفر بودیم و یک جوان ایرانی که لیدر بود، یک تاکسی ون بزرگ گرفت و هرکس را به جلوی هتلش پیاده میکرد و هتلدار تحویل میداد.

من و دو نفر دیگر دورترین هتل از فرودگاه بودیم و به همین خاطر آخرین نفر پیاده شدیم، تقریبا ساعت 3 شب بود.

من که تیپ افراد این سفرها را می شناختم و نمی خواستم با کسی هم اتاق باشم و نیز بخاطر مسائل طهارت و نماز و …، هزینه بیشتری داده بودم و اتاق تک نفره گرفتم.

پس از استقرار در اتاق سریع به فکر قبله یابی افتادم و مجبورا تا اذان صبح بیدار ماندم که نمازم قضا نشود.

آقای فائق یکی از دوستان گرجی بود که زمانی در ایران درس خوانده بود اکنون در دفتر نمایندگی آیت الله سیستانی حفظه الله در تفلیس، تقریبا مدیر و مسئول بود. البته نماینده اصلی، آقای دهسرخی بود که غالبا در ایران بود و ایشان نفر دوم بود.

صبح با او قرار داشتیم و در ساعت مقرر به جلوی هتل آمد و انصافا روز کمک بسیاری کرد.

فائق بنده خدا خودش آن روزها درگیر مریضی مادر و همسرش بود و هر دو در بیمارستان بودند، اما با این حال آن روز را کامل با من بود و دیگر هیچوقت او را ندیدم.

ابتدا به تفلیس مال رفتیم که نزدیک هتل بود و آنجا سیم کارت گرجی را برایم شارژ کرد و پس از آن به داخل شهر.

اطلاعات زیادی پیرامون گرجستان و وضعیت مسلمانان و شیعیان گرجستان داد و خودش هم یک مدرسه علمیه در گرجستان تاسیس کرده بود. غالب شیعیان در شهر مارنئولی و یک منطقه در اطراف تفلیس بودند که فرصت نشد آنان را ببینم.

در شهر تفلیس ابتدا به دفتر بیومتریک سفارت کانادا رفتیم که در یک منطقه درست و حسابی در مرکز شهر تفلیس بود. ماشین را دورتر پارک کردیم و پیاده رفتیم. دیدیم که ساعت کارشان تمام شده و فقط صبح ها تا ساعت یازده هستند و اگر اول وقت آنجا نباشی نوبتت نمی شود.

فائق با زبان گرجی با نگهبان آنجا صحبت کرد و نگهبان گفت ایستادن فایده ای ندارد، فردا اول صبح اینجا باشید کارتان در چند دقیق انجام می شود و تمام سفر من هم برای همین چند دقیقه بود.

پس از سفارت به داخل شهر رفتیم و فائق مناطق مختلف شهر را برایم معرفی می کرد.

میدان طلایی، خیابان روستاولی، میدان شاردنی، مرجان ایشویلی و …

شوتا روستاولی یکی از شعرای مهم گرج بوده و الان تقریبا مهمترین خیابان در مرکز شهر تفلیس به نام اوست.

اکثر مناطق باستانی و دیدنی تفلیس در همان مرکز شهر قرار دارند و پیاده می توان در یک نصفه روز همه را دید.

اما خب طبیعتا مهمترین جایی که برای ما دیدن آن اهمیت داشت، مسجد بود.

در مرکز شهر و در میدان شاردنی که بهترین نقطه تفلیس است، حمام های زیادی وجود دارند که زیباترین آن حمام شاه عباس است و کاشیکارهای اصفهانی مشغول مرمت آن بودند.

بالای همین حمام ها یک تپه است و که سرتاسر پوشیده از هتل و خانه های اجاره ای به مسافران خارجی.

دقیقا در بالای تپه مسجدی است مرحوم شاه عباس صفوی بنا کرده و الان اسم آن را مسجد الجمعه گذاشته اند، نمی دانم نام واقعی و قدیمی آن چه بوده.

غالب تصاویر موجود از مسجد الجمعه اشتباه و تصویر سردر حمام است. اگر کسی در اینترنت نام مسجد الجمعه تفلیس را جستجو کند تصویر یک طاق بزرگ کاشی کاری می بیند که اشتباها به جای مسجد از آن عکسبرداری شده در حالی که این اشتباه است و آن طاق مربوط به حمام است که دقیقا در پایین مسجد و در محدوده حمام هاست.

اما خود مسجد بالای تپه است و از آن فقط یک مناره چهار ضلعی آجری با کلاهک شیروانی پیداست.

داخل مسجد دو محراب وجود دارد که یکی مربوط به شیعیان و یکی برای اهل سنت است.

دقایق لذت بخشی را در مسجد بودیم و نماز ظهر و عصر را خواندیم.

پس از آن به یکی از رستورانهای مسلمان رفتیم که فائق گفت قطعا غذای اینجا حلال است.

صاحب رستوران ترک بود و به تبع، غالب غذاها هم ترکیه ای.

پس از نهار فائق عذرخواهی کرد و گفت باید به دنبال کار مادر و همسرش برود، از هم جدا شدیم و رفت.

تقریبا سفر من از اینجا شروع شد و به تنهایی در یک کشوری که به هیچ زبانی نمی توانستیم با هم سخن بگوییم به دنبال کار خودم افتادم.

هیچ زبان مشترکی بین ما نبود چون گرجی ها فقط روسی و گرجی می دانند و بعضی هم ترکی ترکیه ای و من هم هیچ کدام از اینها را بلد نبودم، فقط عده کمی از آنان و بعضی جوانها و اهل بازارشان زبان انگیسی بلد بودند و با هرکس که انگلیسی صحبت می کردم با ناراحتی سر تکان می داد، یعنی من انگلیسی بلد نیستم. تا زمان حضور فائق، سختی این مسئله را حس نمی کردم اما دقیقا از لحظه ای که او رفت همه چیز عوض شد.

هتل من خارج از شهر و دور بود.

تصمیم گرفتم تا شب در شهر بمانم و نماز را در مسجد الجمعه بخوانم سپس به هتل برگردم تا هم تنهایی کمتر باشد و هم برای نماز به مشکل بر نخورم.

یک برگه حضور نوبت حضور در بیومتریک هم بود که باید پرینت می کردم.

بعد از ظهر بود، بسیار خسته و خواب آلود و نهار خورده، اما چاره ای نبود و باید تا شب صبر می کردم.

کمی از مرکز شهر و ساختمانهای لوکس فاصله گرفتم و به داخل کوچه ها و محله های معمولی شهر رفتم تا چهره و زندگی واقعی مردمشان راببینم.

ایتجا دیگر خبری از آن زیبایی های کاذب توریست پسند و پاساژهای گران قیمت نبود.

مردمانی فقیر و بیچاره و غالبا مشغول دستفروشی سبزیجات و ماهی و …

صحنه های عجیبی بود و خودم هم باورم نمی شد که این جا کوچه های پشتی همان تصاویر عجیب و دلفریب شهر تفلیس است.

شاید فقط با فاصله پنج دقیقه پیاده روی از مرکز شهر، به یک مرکز شهر دیگر می رسی.

مرکزی شهری که دیگر متععلق به خود مردم است نه برای توریستها و مسافران پولداری که برای پول خرج کردن می آیند.

اینجا بود که یاد حرفهای همان خودباختگانی افتادم که در کشورخودمان زیاد می بینیم و همسفران در تور هم اکثرا از همان قشر بودند، همان قشری که لحظه شماری می کردند برای اینکه فورا روسری ها را بردارند و بدن برهنه کنند و نَرهایشان شلوارک بپوشند.

اینهایی که می گویند همه مشکلات ما از دین است و اگر خودفروخته غرب شویم همه چیز درست می شود.

گرجستان کشوری است که شده فسادگاه و جای خوشگذرانی مردمان دیگر کشورها، نه دینی و نه حجابی و نه …

با آمریکا و دیگر کشورها هم بهترین روابط را دارد اما دو کوچه از ساختمانهای پر زرق و برقش که دور می شوی، مردمانی بدبخت و بیچاره و فقیر را می بینی که در فقر و بدبختی خود دست و پا می زنند و آنان که خیلی خوش شانس بوده اند، در هتل ها و رستورانهای خارجی ها به عنوان نظافتچی و کارگر توانسته اند کاری پیدا کنند.

دقیقا بر عکس عمان و کشورهای خلیج. در عمان چیزی که برایم جالب بود این بود که هیچ عمانی ای نمی دیدم که اصلا در فروشگاهی یا جایی کار کند، بلکه همه مالک بودند و کارگرهای هندی و فیلیپینی بودند که برایشان کار می کردند. اما در اینجا برعکس بود و این گرج ها بودند که در پست ترین و پایین ترین رده ها برای بیگانگان کار می کردند.

اذان مغرب شد و نماز را در مسجد الجمعه خواندم و به دنبال پرینت برگه بیومتریک رفتم.

شب بود و تمام رستورانها و مناطق توریسی مرکز شهر حسابی شلوغ شده بود. پرسان پرسان از افراد سراغ یک دفتر خدمات کامپیوتری یا یک کافی نت میگرفتم که برگه را پرینت کنم اما همه جا بسته بود.

یک دفتر تور و صدور بلیت پیدا کردم که چند زن میان سال در آن نشسته بودند و خوشبختانه انگلیسی هم بلد بودند. خیلی خوب و مودبانه برگه را برایم پرینت کرد و هرکار کردم پولی هم نگرفت، فقط گفت اگر مسافری چیزی سراغ داشتی بگو بیاد اینجا تورهای خوبی داریم.

از بالای تپه مسجد، پل شیشه ای معروف به پل صلح را دیدم و تصمیم گرفتم تا آنجا پیاده بروم و پس از آن تاکسی بگیرم و به هتل برگردم.

یک رودخانه به نام رود کورا وسط تفلیس است که تفلیس را به دو بخش تقسیم کرده، این پل شیشه ای هم روی این رودخانه بنا شده و منظره زیبایی دارد.

در راه، یک اسباب بازی فروشی دیدم، به سمت آن رفتم تا برای بچه ها چیز بخرم. قبل از اسباب بازی فروشی یک رستوران بود، ازجلوی رستوران رد شدم و همین که به اسباب بازی فروشی رسیدم، به فاصله چند ثانیه پس از اینکه من از آنجا رد شدم، ناگهان صدای وحشتناکی آمد، نفهمیدم چه شد و صدای چیست، به عقب نگاه کردم دیدم یک تاکسی از خیابان منحرف شده و با قدرت تمام دقیقا به همان نقطه جلوی رستوران که من چندثانیه پیش رد شده بودم کوبیده و همه چیز را ویران کرده. خدا را شکر کردم که چند ثانیه زودتر رد شدم تا در این دیار غربت آن هم به چنین مرگ بیهوده ای نمرده ام.

شب به هتل برگشتم و به زبان انگلیسی به هتلدار گفتم که برای فردا ساعت هفت و نیم صبح یا تاکسی برایم بگیر که مرا به مرکز شهر ببرد، سپس به اتاق رفتم و یک ساندویچ سردی که از قم خریده بودم، به عنوان شام برداشتم و خوردم و خوابیدم.

تاکسی سر ساعت آماده بود و مرا دقیقا تا جلوی سفارت کانادا برد و پیاده کرد.

هوا خیلی سرد بود و نم نمی باران می بارید، افراد دیگری هم قبل از من آمده بودند و همه ایرانی بودند. سر ساعت هشت دفتر بیومتریک باز شد و تقریبا نیم ساعت بعد نوبت من شد.

داخل دفتر بیومتریک چندجا نوشته شده بود که ما در اینجا هیچ اطلاعی از ویزای شما نداریم و کار ما فقط انگشت نگاری است، لطفا درباره اینکه ویزایتان صادر می شود یا نه سوال نکنید!

کار هرکسی تقریبا ده دقیقه طول می کشید. کار من هم همینطور. وقتی داخل رفتم، یک زن قد بلند بلوند کانادایی نشسته بود که اول برگه بارکد را می گرفت و سپس پاسپورت و مدارک و پس از آن انگشت نگاری می کرد. وقتی که کارم تمام شد به من گفت: خوبه شما انگلیسی بلد هستید، هرکس میاد انگلیسی بلد نیست کلی باید اذیت میکنن!

قبل از ساعت نه صبح کار بیومتریک تمام شد و از سفارت بیرون آمدم، حال این من بودم و یک کار تمام شده و یک روز و نیم باقیمانده و تا زمان برگشت باید زمان می گذراندم.

پیاده به سمت شهر راه افتادم از نقاط مختلف دیدن می کردم، از جمله ساختمان قدیم مجلس، دستفروشهای های بسیار که در گوشه و کنار بساط کرده بودند، میدان طلایی و …

یکی از بیشترین منظره هایی که در تفلیس به چشم می خورد، دست فروشهایی هستند که کنار خیابان ایستاده اند و با گاری آب انار و برخی از دیگر میوه جات را می فروشند. همچنین پیرزنهایی که گوشه پیاده رو ها می نشینند و در قیف های کاغذی، تخمه و بادام زمینی می فروشند. این دو صحنه بسیار به چشم می خورد.

از میدان روستاولی به سمت میدان طلایی و سپس به میدان اروپایی رفتم جاهای زیبایی بودند. از طرف شاردنی به طرف میدان اروپایی، باید از روی پل رد شد و روبرو، بالای تپه یک کلیسای بزرگ است. اگرچه علاقه ای به کلیسا گردی و کلیسا بینی نداشتم، اما به این کلیسا سری زدم تا کلیسا های ارتدوکس را هم دیده باشم.

هفتاد درصد مردم گرجستان مسیحیان ارتدوکس تابع کلیسای ارتدوکس گرجستان هستند.

بازهم به کوچه و خیابانهای مردمی و غیر توریستی رفتم و تابیشتر چهره واقعی مردم را ببینم.

خیلی از مرکز شهر دور شده بودم، ظهر شده بود و به سمت مسجد الجمعه برگشتم اما راه طولانی در پیش داشتم.

از یک بازارها محلی و سنتی عبور کردم، چیزی شبیه بازارهای کثیف و در هم ریخته چینی یا آفریقایی و اصلا باورکردنی نبود که اینجا گرجستانی است که عده ای برای پز دادن به آن سفر می کنند.

در این بازار قصابی هم بود که ناگهان در یک قصابی دیدم یک کله پاچه خوک گذاشته شده، حالت تهوع گرفتم و فورا از آنجا بیرون دویدم، اما هرکاری می کردم صحنه از ذهنم فراموش نمی شد.

برای نهار خواستم به همان رستورانی که با فائق رفته بودیم بروم اما گفتم بگذار یک جای دیگر را هم دیده باشم، فائق خیابانی را نشانم داده بود که در آن رستورانهای عربی و عراقی بود. با او تماس گرفتم، آدرس خیابان را گرفتم و پیاده به سمت آن حرکت کردم.

به چند رستوران رسیدم اما دلم راضی نبود تا اینکه چند عراقی را دیدم و گفتند به این رستوران برو گوشتش حلال است.

بی نهایت خسته بودم، داخل رستوران شدم و نشستم، صاحب رستوران که یک مرد عراقی بود جلو آمد سلام و احوال پرسی کرد و گفت چه میل داری؟ گفتم برادر انصافا گوشتت حلال است؟ قسم خورد و گفت حلال است. گفتم چه دارید؟ منو را داد و من هم یک تشریبه گوشت انتخاب کردم.

خیلی گرسنه بودم اما وقتی که غذا را جلویم گذاشت فورا همان صحنه کله پاچه خوک در ذهنم آمد و نتوانستم غذا بخورم، چند لقمه خوردم اما داشتم بالا می آوردم. فایده نداشت غذا را کنار گذاشتم. گفتم چای بیار! یک چایی کمر باریک پر شکر عراقی آورد و کیف می کردم و می خوردم. شاید دو یا سه چای خوردم و بیرون آمدم.

از مسیر خیابان مرجان ایشویلی به سمت مسجد حرکت کردم، یک ساعتی از اذان گذشته بود.

دیدم امام جماعت اهل سنت در دفترش نشسته، داخل دفترش شدم و سلام کردم، گرج بود اما عربی خوبی هم بلد بود و عربستان درس خوانده بود. ادعا می کرد که وهابی نیست و تفکرات تکفیری نداشت، اما نمی دانم واقعا اینچنین بود یا بخاطر اینکه دولت اجازه چنین رفتارهایی را نمی داد، اینطور ابراز می کرد. دقایقی صحبت کردیم و سپس به داخل مسجد رفتم، نماز خواندم و استراحتی کردم و دوباره به داخل شهر برگشتم.

از میدان اروپایی به سمت رودخانه یک تله کابین زیباست که از روی رودخانه عبور می کند و به بالای تپه ای می رود که مجسمه بزرگ حضرت مریم علیها سلام آنجاست. میدان شاردنی و مسجد الجمعه مرحوم شاه عباس سمت چپ در سمت چپ مسیر حرکت تله کابین قرار دارد و نمای زیبایی است.

یک کارت خریدم، سوار تله کابین شدم و آن طرف در بالای تپه، کنار مجسمه حضرت مریم پیاده شدم.

نیم ساعتی را آنجا بودم و عکسهایی گرفتم. خیلی نمای زیبایی بود با طبیعتی بسیار دیدنی. هواهم آفتابی با درجه دمایی دلنشین.

عصر شده بود و چون می خواستم به جای تاکسی با مترو به هتل برگردم، زودتر به سمت هتل حرکت کردم.

هتل من نزدیک تبیلیسی مال بود، جلوی ایستگاه مترو از یک پلیس پرسیدم که چطور باید به آنجا بروم؟ اما متاسفانه زبان انگلیسی بلد نبود و به سختی کلماتی را می گفت، کسی از آنجا رد شد و زبان بلد بود، آدرس را به من یاد داد و گفت آنجا مترو ندارد، باید از اینجا با مترو به ترمینال دیدوبه بروی و از ترمینال دیدوبه با ون های عمومی به طرف تبیلیسی مال.

هم ارزان تر بود و هم تجربه ای جالب و میخواستم این یک روز باقیمانده را با مترو رفت و آمد کنم.

همانطور که گفتم رودخانه بزرگ کورا وسط شهر تفلیس است و در واقع شهر تفلیس در دامنه تپه های حاشیه این رودخانه بنا شده. اما جالب است که ایستگاه های مترو این طرف و آن طرف رودخانه هستند، یعنی سطح تونل مترو چنانی پایین است که از دامنه تپه ها تا زیر رودخانه رفته و از زیر آن عبور می کند.

این مترو را شصت و چند سال پیش، آلمانی ها حفاری کرده اند و از ایستگاه نزدیک خیابان روستاولی دقیقا دو دقیقه با پله برقی باید پایین رفتت تا به مترو رسید.

با مترو به ترمینال دیدوبه رفتم.

یک ترمینال داخل شهری کثیف و به هم ریخته با بازارچرخی و گاری که مردم برای خودشان تبدیل به بازار کرده بودند.

از دیدوبه هم با تاکسی به سمت هتل رفتم.

شب نماز را در هتل خواندم و از همانجا پیاده به سمت تبیلیسی مال رفتم تا لباسی برای بچه ها بخرم، خیلی طول کشید اما پیاده روی خوبی بود.

به خاطر همان صحنه کله پاچه خوک، شب هم نتوانستم چیز بخورم و ا حالت اشمئزاز خوابیدم.

صبح ساعت ده باید هتل را تحویل می دادم چون روز آخر بود و همان روز ساعت شش نه شب پرواز برگشت بود.

سر ساعت وسایل را جمع کرده و پایین بردم، گفتند می توانی وسایل را اینجا بگذاری و تا وقتی که ماشین به دنبالت می آید بری و برگردی . من هم وسایل را گذاشتم و دوباره با مترو به داخل شهر رفتم.

میدان شاردنی

چند محله و خیابان جدید را پیاده رفتم و دیدم و بازهم تا نماز ظهر طول دادم، نماز ظهر را دوباره در مسجد الجمعه خواندم و در طول این سفر مجموعا چهار مرتبه توفیق نماز در این مسجد را پیدا کردم.

پس از نماز با مترو و ون های ترمینال دیدوبه به هتل برگشتم و منتظر اتوبوس تور شدم.

از دیروز ظهر که کله پاچه خوک را دیده بودم هنوز اشتهای چیزی نداشتم و روز آخر هم نهار نخوردم.

تقریبا ساعت چهار اتوبوس آمد، سوار شدم. اتوبوس دوباره به داخل شهر رفت و تک تک مسافران را از جلوی هتل ها سوار کرد.

پرواز ما ساعت نه شب بود و تقریبا ساعت پنج و نیم بود که فرودگاه رسیدیم.

به محض ورود به فرودگاه تابلو را دیدم که برای پرواز ما تاخیر زده بود تا ساعت یازده شب. صحنه تلخی بود و باید شش ساعت در داخل فرودگاه خسته و کوفته سر کنیم. من بیش از هرچیزی نگران مسئله نماز و طهارت بودم، چون می دانستم که این سرویسها آب ندارند و …

به هر حال چاره ای نبود باید می ایستادیم. وقت نماز شد، در یکی از سرویسها به سختی طهارت کرده و وضو گرفتم و در گوشه ای فرودگاه قبله را پیدا کرده و نماز خواندم.

تقریبا ساعت نه شب بود که بازهم پرواز ما تا یک وقت نا معلوم تاخیر خورد. گویا زمین و زمان بر سرم خراب شده بود. از طرفی نگران تدریس اصفهان بودم و از طرفی درگیر سختی و خستگی و بلاتکلیفی سفر.

مسافران همه ناراحت و شاکی بودند که اعلام کردند بیایید فیش شام بگیرید، غالب مسافران فیش شام را گرفتند و همان همبرگر های حرام را نوش جان کردند، من فقط یک نوشابه گرفتم و سرکشیدم تا کمی حالت تهوعم آرام شود.

تقریبا ساعت دوازده و یک شب بود که چمدان را تحویل داده و کار پرواز گرفتیم و به داخل سالن ترانزیت رفتیم.

حدود ساعت دو و سه شب بود که سوار هواپیما شدیم.

تیم زمینی فرودگاه تفلیس مشغول شارژباتری هواپیما بودند و هواپیما با برق اتصالی در حال کار بود که ناگهان همه برقها قطع و همه چیز حتی خاموش شد.

چند ثانیه بعد که سیستم ها دوباره روشن شد، خلبان اعلام کرد که تیم زمینی بدون اطلاع قبلی سیم برق را دیسکانکت کرده و سیستم نیویگیشن هواپیما از کار افتاده. بیش از یک ساعت در داخل خواپیما نشسته بودیم و خلبان مشغول ور رفتن با هواپیما بود اما فایده ای نداشت و اعلام کرد که باید پیاده شوید.

نزدیک چهار صبح بود، در سرمای شدید از هواپیما پیاده شدیم و به سالن ترانزیت برگشتیم. نه راه پس بود نه راه پیش، پاسپورتها مهر خروج خورده و کارت پرواز هم دریافت شده بود اما معلوم نبود که نکلیف پرواز چه می شود.

از نماز مغرب شب قبل سعی کرده بودم نخوابم و وضو را نگهدارم، نماز صبح را هم در گوشه ای فرودگاه خواندم و همچنان بلاتکلیف نشستیم و حدود هفت صبح دوباره اعلام کردند که سوار شوید.

تدریس اصفهان که روز آخر ترم هم بود، از دست رفت اما نا امیدانه سوار شدیم.

بازهم بیش از یک ساعت و نیم در هواپیما نشسته بودیم اما حرکت نمی کرد، مردم همه مشغول سر و صدا و دعوا با خدمه پرواز بودند و فیلمی که من از این لحظات گرفتم چند دقیقه بعد توسط بعضی خبرگزاری های اینترنتی پخش شد.

دوباره خلبان هرچه تلاش کرد، سیستمها درست نشدند و تقربا ساعت نه صبح بود که اعلام کردند پیاده شوید و پرواز کلا باطل است.

بازهم پیاده شدیم، اما این بار از سالن پروازهای ورودی و پاسپورتها دوباره مهر ورود به گرجستان خورد، چمدانها را دریافت کردیم و در سالن فرودگاه همه مشغول سر و صدا و دعوا با نماینده آتا بودند.

اعلام کردند که برایتان هتل گرفته ایم، بروید هتل تا از ایران یک هواپیمای دیگر بیاید.

مردم چند دسته شدند اما بالاخره متفق شدند که به هتل بروند.

داخل اتوبوس نشسته بودیم و آماده حرکت به سمت هتل بودیم که پسر جوانی از سمت فرودگاه آمد و به زبان انگلیسی گفت که بیایید یک هواپیما از ایران دارد می آید که شما را ببرد. هیچکس قبل نمی کرد و پیاده نمی شدند. من با آن جوان صحبت کردم و گفتم واقعا مطمئنی؟ گفت: بله متعلق به یک شرکت دیگر است اما هواپیمای بزرگتر فرستاده اند که شمارا برگرداند.

من به بقیه مسافرها گفتم: من میروم هر کس می خواهد بیاید. دیدم همه بلند شدند و آمدند و حتی خود مخالفان هم بلند شدند و پشت سرم راه افتادند.

تقریبا ساعت دوازده و نیم یک بود که سوار هواپیمای شرکت تابان شدیم و به سمت ایران پرواز کردیم.

میدان طلایی
تفلیس
Tiflis
Tbilisi
نمایی از کلی از شهر تفلیس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن

مبلغ بدون مرز

مسلم خاطری

سلام عرض می کنم خدمت همه بازدیدکنندگان محترم این وب سایت جایی است جهت انتشار برخی از نوشته جات و مطالعات من در زمنیه تاریخ و جغرافیای تشیع و نیز گزارش ها و سفرنامه هایی از تبلیغ بین الملل و بدون مرز. امیدورام که سفرنامه ها و تجارب تبلیغی من برای همه مبلغان محترم قابل استفاده باشد.